آرشیو تگ ها: خاطره

تئوری اطلاعات

این سودا زدگی تمامی ندارد… کافی است یک آن افسار فکرم از دستم رها شود، من می‌مانم و هجوم یک‌باره‌ی خاطرات… خوب و بد… از سال‌های دور تا همین یک سال پیش… خودم را می‌بینم… تو را… هنوز “تو”یی… تصویر به‌قدری شفاف و واقعی است که انگار  چند قدم جلوتر بیایم می‌توانم “ما” را در آغوش بگیرم… و همان‌قدر دور… و هر لحظه‌ای که می‌گذرد، این خاطرات باارزش‌تر می‌شود…

 

توضیح، تئوری اطلاعات شانون: ارزش یک پیشامد یا متغییر تصادفی با احتمال وقوع آن نسبت عکس دارد. به بیان دیگر، هر چه احتمال وقوع یک پیشامد کم باشد، ارزش آن بیشتر است.

بوییدن سیبی

حال و هوای عجیبی دارم… یه دلتنگی عجیب… یه حس خوب مجهولی …

انگار امروز، فقط امروز نبود… چندین روز از گذشته و امروز رو موازی هم تجربه کردم… همزمان با غافلگیری مریم، من ذوق همیشگی دیدار رو داشتم… جای خالی امیرمسعود تو آشپزخونه موقع آشپزی و دور هم جمع شدنمون برای خدافظی باهاش.. قدم زدن تو سنگفرش توی هوای سرد و یخ اسفند ۱۳۸۹… آهنگهایی که برچسب خاطره‎‌های خاصی بهشون خورده… لحظه‌های خاص… مریم یا سهیلا بود که گفت شاید ازین به بعد باید به فکر خاطره‌های جدید برا آهنگهای قدیمی باشیم… خاطرات یک تابستان دیگر و حس رهایی بعدش… موقع برگشتن به خونه، باد خنک و تازه‌ی بهاری لای موهام بود… و انگار یک لحظه برگشتم به عید و تهران ساکت…

امروز، فقط  ۱۴ام اسفند ۱۳۹۵ نبود… ۱۴ و ۱۵ اسفند ۱۳۸۹ بود… باز سیبی فراموش شد… عید ۱۳۹۰ بود…

امروز، روز عجیبی بود… روز خوبی بود با دلتنگی‌های دوست داشتنیش.

سرگردان به کنار پاییز رسیدم

دارم پاییز طلایی گوش میدم …

فکرم.. ذهنم… مثل درختی که برگ‌هاش رو رها کرده و الان داره توی اسمون نگاهشون میکنه.

تصویرای محوی تو ذهنمه … از نقاشی با گواش و آب رنگ و کاست های پیانو… چند تا از نقاشی ها هنوز تو ذهنمه … اون ترکیب رنگ ها … قلمو ها … موهای بافته ی من و نقشه ام برای درست کردن قلمو از موهام… شابلون های مهندسی …

 

پ.ن: سایت فریبرز لاچینی و پاییز طلایی *

 

چگونه بدون شمارش بشماریم !

اینکه چرا یادم میاد… چرا بی موقع یادم میاد … آدما … پدیده ها … روزا …. روزایی که گذشت … به ادمی فکر میکنم که چهارسال پیش شایدم بیشتر برای چند ساعت نشستیم و از همه چی حرف زدیم … خنده اش یادم میاد ، شبیه شخصیتای کارتونی میخندید … عینکی نبود،میان سال با موهای سیاه سفید! اسمش یادم نیس … من از کارایی که میخواستم وقتی برگشتم خونه براش میگفتم … از ارزوهام هدفام … از نازنینی که بودم میگفتم … اخر سر گفت نمیدونم به انگلیسی چی میشه ولی به داچ میشه  میخوام برات کلاهمو از سر بردارم و من خندیدم .

Life carries on in the people I meet
In everyone that’s out on the street
In all the dogs and cats
In the flies and rats
In the rot and the rust
In the ashes and the dust
Life carries on and on and on and on
Life carries on and on and on
Life carries on and on and on and on
Life carries on and on and on
Just the car that we ride in
The home we reside in
The face that we hide in
The way we are tied in
As life carries on and on and on and on
Life carries on and on and on

کلافه ام . یه عدد رندوم انتخاب کن و شروع کن ازش کم کردن و تو ذهنت شمردن …. اه لعنتی اینم حرف ص. بود برا قبل مرحله دو . این حافظه منو به کشتن میده . اون موقع هم ذهنم بعد یکی دو بار کم کردن الگوریتمو پیدا کرده بود و سریع میشمرد …

So hard to move on
Still loving what’s gone
They say life carries on
Carries on and on and on and on

خستم . واقعا از حافظه ای که دارم خستم

Did I dream this belief
or did I believe this dream?

نگاهم پر

باز نگاهم پــر . . .

چه دردناک است

ایستادن میان آن همه ستاره و شهاب و سنگ و جرم

شنیدن صدای بال های پرنده های دوست داشتنی

و دیدن دور شدن تک به تک آن ها

رویش حجمی از سکوت و تنهایی

فاصله ای که از بینهایت نزدیک به بـ ـی نـ ـهـ ـایـ ـت دور میل میکند

.

.

.

روزی نگاه و واژه هایم

سیاه چاله ای میشود و من در انحنایش محو میشوم

در انحنایی که تار و پودش از توست

.

.

.

گذشت . . .

گذشته . . . 

جایی که دارم توش زندگی میکنم ، آره گذشته . . . کلی خاطره ، نوشته ، گاهی نقاشی و رنگ  ، واژه و سکوت ، کتاب و دفتر و . . . گذشته . . . شاید شعر ، شعر های سوخته ، صدا و شستی و پیانو و  خواب های طلایی . . . گذشته . . .

گاهی ، یه کلمه، یه اتفاق ، یه پدیده ، پرتم میکنه به گذشته ، به دور دورا ، به اون روزای زیبا ، به خنده هامون ، به باهم بودن ها ، به سادگی ها ، به  عکس های یادگاری، گچ بازی ، به کلاسی با پرده های نارنجی ، به حیاطی با اقاقیا ، به انشاهای کودکانه، به . . . . 

رفت و گذشت . . . 

 وقتی با خاطره ها تنها میشم ، گاهی گریه ام میگیره ، گاهی بغض میکنم ، گاهی دلم یه  آغووووووووووووش میخواد ، یه آغوش پر از آرامش ، دلم دوست میخواد ، دوستای خوب ، دوستای خوب ، دوستای خوب ، دوستای خوب . . . آره دوست ، دوستای خوب . . .

دلم تنگه و دلتنگم گاهی .

گذشت . . . گذشت . . . و در حال گذشتنم . . . 

عمر ما کوتاس ، چون گل صحراس ، پس بیایید . . . 

p.s:mi sopiras vin, mian nuran amon , min maltrafas vian mirindan voĉon siblantan min amas vin kaj respond mi amas ankaŭ vin ami . . .

SiCk

امروز آخرینش بود ؛ آخرینش . . .

صبح همزمان با مسئله حل کردنام، شش سال رو توی ذهنم مرور میکردم، اون موقع از کسی که الان میخواستم باشه چه مجسمه ی دوست داشتنی ای ساخته بودم، الان ولی … الانم چه مجسمه ای دارم از خودم میسازم برا تابستون، برا دوسال آینده، و احتمال اینکه چقدر شبیهش قراره بشم … داشتم به قول و قرارام فکر میکردم، به دعوای شش سال پیش من و نیوشا ، به اسم شهرت بازی کردنامون، به مسئله ی مزخرف نیوشا که خودشم نفهمید آخر سر چی گفت ، به ای ایران خوندمون توی اتوبوس، به سال اول دبیرستان، به شرط بندیمون با مهسا که یه هفته سوژه شد مهسا سرش ، به داغونی سال پیشم، به روی دست لیریک نوشتنام ؛ به سی پاسکال پاسکال، به شکسته شدنای مداوم . . . صبح قبل از رفتن یاد خوابم سال پیش همین موقع افتادم،نمیدونم ترسیدم ازش یا چی ، حس خوبی منتقل نکرد بهم ! نمیدونم . . . سرجلسه یاد کلاسای ترکیبیات، یاد ایده هام ،سرجلسه داشتم به اس ام اس هایی که ساعت هفت ۲۴ ژانویه ی ۲۰۰۸ بهم ارسال شد فکر میکردم، به اینکه هم پارسال گوشیم توی جیبم بود و هم امسال و من به اون اس ام اس ها دلگرم میشدم ،ولی امسال فرق میکرد قضیه، خیلی متفاوت بود برام، خیلی . . .

هنوزم که هنوزه باور نمیکنم اخرینش بود امروز . . .

چهار ساعت سرجلسه، مثل شش سال شد برام، مث حس های جور واجور، مثل مرور همزمان خاطره ها، دیووونه بازی ها،گریه ها، خنده ها ، مث تکرار و یه لووپ بی پایان

خسته ام ! خستگی های این مدت روی هم انباشته شده،ترس و دلهره هاش، سردردای لعنتی، خسته ام . . . کاش بازم میتونستم دستامو راحت و آزاد روی کیبرد رها کنم تا هرچی از دلم میگذره ، هر چی توی مغزم جا اشغال کرده رو از توش بکشه بیرون و به واژه ها تحمیل کنه ، ولی نمیشه ، نمیتونم . . .میخوام بازم بنویسم، نمیشه ! میترسم این پستمم بره توی پیش نویس هایی که قراره روزی منتشر بشه

حس ی مث بی حسی مطلق دارم! معلق بودن . . . گذشته بد جایی هستش حتا اگه برات یادآور خاطرات خوب باشه، لحظه های شیرین ، گذشته . . .

هنوزم باور نمیکنم . . .

پ.ن:دلم نمیخواست این طوری بنویسم ولی خب نشد . . .

پ.ن:و خداوند بک اسپیس را برای همه ی کیبردها حفظ کند .