آرشیو تگ ها: خسته

دیوار

رویش دیوار که آغاز شد

از زمین هزاران دیوار میروید

هزاران هزار دیوار برای فاصله انداختن ؛ شاید یکی دو تا بیشتر … تنها یک یا دو تا …

آن یکی دو تا دیوار را من برای خود میرویانم

برای آن هنگام که خسته ام از انسانها ، از حرفهایشان ، از خنده ها و گریه های دروغینشان ؛ خسته ام از همه و همه و همه و از هیچ …

بدان تکیه میکنم

تنهاییم را در خود حل میکند ، انگار حرفهای مرا میفهمد ، صداهای آشفته ی ذهنم را میشنود ، آرامم میکند

آرامش یخی صادقانه ای         «کاش آدم ها هم دیوار بودند»

دیوار شایدم دیو وار

مثل یک دیو ، به استواری دیو

نه در اندیشه ات فرو میریختند و نه آن هنگام که به آنها تکیه کردی

«کاش آدمها هم دیوار بودند »

SiCk

امروز آخرینش بود ؛ آخرینش . . .

صبح همزمان با مسئله حل کردنام، شش سال رو توی ذهنم مرور میکردم، اون موقع از کسی که الان میخواستم باشه چه مجسمه ی دوست داشتنی ای ساخته بودم، الان ولی … الانم چه مجسمه ای دارم از خودم میسازم برا تابستون، برا دوسال آینده، و احتمال اینکه چقدر شبیهش قراره بشم … داشتم به قول و قرارام فکر میکردم، به دعوای شش سال پیش من و نیوشا ، به اسم شهرت بازی کردنامون، به مسئله ی مزخرف نیوشا که خودشم نفهمید آخر سر چی گفت ، به ای ایران خوندمون توی اتوبوس، به سال اول دبیرستان، به شرط بندیمون با مهسا که یه هفته سوژه شد مهسا سرش ، به داغونی سال پیشم، به روی دست لیریک نوشتنام ؛ به سی پاسکال پاسکال، به شکسته شدنای مداوم . . . صبح قبل از رفتن یاد خوابم سال پیش همین موقع افتادم،نمیدونم ترسیدم ازش یا چی ، حس خوبی منتقل نکرد بهم ! نمیدونم . . . سرجلسه یاد کلاسای ترکیبیات، یاد ایده هام ،سرجلسه داشتم به اس ام اس هایی که ساعت هفت ۲۴ ژانویه ی ۲۰۰۸ بهم ارسال شد فکر میکردم، به اینکه هم پارسال گوشیم توی جیبم بود و هم امسال و من به اون اس ام اس ها دلگرم میشدم ،ولی امسال فرق میکرد قضیه، خیلی متفاوت بود برام، خیلی . . .

هنوزم که هنوزه باور نمیکنم اخرینش بود امروز . . .

چهار ساعت سرجلسه، مثل شش سال شد برام، مث حس های جور واجور، مثل مرور همزمان خاطره ها، دیووونه بازی ها،گریه ها، خنده ها ، مث تکرار و یه لووپ بی پایان

خسته ام ! خستگی های این مدت روی هم انباشته شده،ترس و دلهره هاش، سردردای لعنتی، خسته ام . . . کاش بازم میتونستم دستامو راحت و آزاد روی کیبرد رها کنم تا هرچی از دلم میگذره ، هر چی توی مغزم جا اشغال کرده رو از توش بکشه بیرون و به واژه ها تحمیل کنه ، ولی نمیشه ، نمیتونم . . .میخوام بازم بنویسم، نمیشه ! میترسم این پستمم بره توی پیش نویس هایی که قراره روزی منتشر بشه

حس ی مث بی حسی مطلق دارم! معلق بودن . . . گذشته بد جایی هستش حتا اگه برات یادآور خاطرات خوب باشه، لحظه های شیرین ، گذشته . . .

هنوزم باور نمیکنم . . .

پ.ن:دلم نمیخواست این طوری بنویسم ولی خب نشد . . .

پ.ن:و خداوند بک اسپیس را برای همه ی کیبردها حفظ کند .

دیوانه،به آهنگ سازی می ماند که سازش کمی از کوک خارج شده است

شبح سرگردانی
خط های موازی ولی متقاطع
نگاه هایی چون خط ممتد
احساس گرم دوست داشتن،
دوست داشته شدن
در یک شب سرد زمستانی….

[دی ماه ۸۶-دیالوگ های ناتمام]

خسته از من بودن ها!از حادثه های موازی که در من تلاقی میشوند!خسته…تنها همین….

پ.ن: خوشحالم کردین،خیلی خوشحال … توی شعره همه چی داره فریاد میشه نیازی به توضیح من نیست ولی دیشب-برای اولین بار تو عمرم- خواستم که عادی باشم؛ از هر جهت…