آرشیو تگ ها: دلتنگی

بوییدن سیبی

حال و هوای عجیبی دارم… یه دلتنگی عجیب… یه حس خوب مجهولی …

انگار امروز، فقط امروز نبود… چندین روز از گذشته و امروز رو موازی هم تجربه کردم… همزمان با غافلگیری مریم، من ذوق همیشگی دیدار رو داشتم… جای خالی امیرمسعود تو آشپزخونه موقع آشپزی و دور هم جمع شدنمون برای خدافظی باهاش.. قدم زدن تو سنگفرش توی هوای سرد و یخ اسفند ۱۳۸۹… آهنگهایی که برچسب خاطره‎‌های خاصی بهشون خورده… لحظه‌های خاص… مریم یا سهیلا بود که گفت شاید ازین به بعد باید به فکر خاطره‌های جدید برا آهنگهای قدیمی باشیم… خاطرات یک تابستان دیگر و حس رهایی بعدش… موقع برگشتن به خونه، باد خنک و تازه‌ی بهاری لای موهام بود… و انگار یک لحظه برگشتم به عید و تهران ساکت…

امروز، فقط  ۱۴ام اسفند ۱۳۹۵ نبود… ۱۴ و ۱۵ اسفند ۱۳۸۹ بود… باز سیبی فراموش شد… عید ۱۳۹۰ بود…

امروز، روز عجیبی بود… روز خوبی بود با دلتنگی‌های دوست داشتنیش.

سیبی که از یاد رفت

خوبم . همه چی الان خوبه . همه چی آروم . دلم تنگه . کلی حرف دارم برا گفتن ، حرفای خوب ، حرفای ساده و به یاد ماندنی … یک سری اولین ها . . . . دلتنگی چه خوبه گاهی …

گفتم ببینمش مگر درد اشتیاق / ساکن شود،بدیدم و مشتاق تر شدم

20110307_003

اندکی بنشین که باران بگذرد …

هر بار که می‌بینم‌ش ، تارهای سفید مویش بیشتر شده

و دلم می‌گیرد که چرا سهمی در سپیدی‌شان نداشته‌ام

بی‌آن‌که در آغوش‌ش بگیرم و ببوسم‌ش و بگویم چقدر دوست‌ت می‌دارم ، سپید شده اند

دل‌م می‌گیرد ازین فاصله‌ها که به جبری ناخواسته شکل گرفتند . . .

دل‌م گرفته‌است . . .