آرشیو تگ ها: دل گرفتگی

اندکی بنشین که باران بگذرد …

هر بار که می‌بینم‌ش ، تارهای سفید مویش بیشتر شده

و دلم می‌گیرد که چرا سهمی در سپیدی‌شان نداشته‌ام

بی‌آن‌که در آغوش‌ش بگیرم و ببوسم‌ش و بگویم چقدر دوست‌ت می‌دارم ، سپید شده اند

دل‌م می‌گیرد ازین فاصله‌ها که به جبری ناخواسته شکل گرفتند . . .

دل‌م گرفته‌است . . .

شب آرزوها!؟

دارم فکر میکنم به شب آرزوهای دو سال پیش و سال پیش و آرزوها و آرزوها و آرزوها … و آرزوهایی که میخواستم فراموششون کنم و  هنوز یادم موندن … آرزوهای کوچیک و بزرگ … آرزوهای دست نیافتنی … افکار دردناکم … حس میکنم مرکز احساسمم شده ذهنم …

آسمون ابری و دل گرفتگی … خود غلط بود آنچه می پنداشتیم …

بارون شروع شد … صدای آرامش بخش بارون … بارون افسار گسیخته … آسمون خشمگین …

یک شب هم با ارزوهای رنگارنگ میگذرد … میگذرد …

[ هی فلانی ]

این روزها دنبال جوابم … برا سقوط آزادهای  فیزیک ، برا برُدارها و چرا و چگونه ی بَر دار ها … دنبال گزینه ی مطلوبم وقتی هیچ تابعی مطلوب من نیست …

کنار این همه مسئله و درس و تست و تمرین و امتحان ؛ هیچ سوالی به اندازه ی [ چرا ] اذیتم نمیکنه …

[ چرا ] های کوچک سه حرفی بی جواب …

everyday i talk to you