آرشیو تگ ها: رود

داستانک

یه رود بود، سرزنده و پویا !

میرفت،خیر برمیداشت،سنگها ازش میترسیدند ؛ انگار که قدرت مطلق هستش . . . رود زنده بود ، زلال . . . روزی به زمین پستی راهشو کج کرد ؛ زمین خشک و سیری ناپذیر . رود خواست نشون بده بزرگه، سخاوتمندی سرش میشه ، توی اون زمین اتراق کرد ، موند، موند، موند، غافل از اینکه “رود” همیشه میره و نمیمونه . . . زمین که سیر نشد ولی کم کم رود شد یه مرداب . . . ساکت و ساکن ، مثل یه مُرده . . . سنگ ها اذیتش میکردمد، خیلیها ازش دور شدند، رود سرزنده شد یه مرداب پیر و فرسوده . . .یه مرداب عمیق و تنها . . .

روزی چشم هایی به مرداب دلبست ، شروع کرد به گریه، بارید؛بارید؛بارید . . . کم کم شور به مرداب برگشت ، طغیان کرد و دوباره شد رود؛ دوباره شروع کرد به حرکت . رفت و رفت و رفت . از یادش برد که چشم هایی که برای تولد دوباره اش باربد، الان توی همون زمین ، به خواب رفته . . . رود رفت ، دیگه برنگشت و برای هیچ؛ نایستاد دیگه .

* نازنین – ۵ بهمن -۸۷

+ چندین داستان توی ذهنم داره میچرخه،حیف که روی کاغذ نمیاین!

+ هوووم،برداشت آزاد ! توضیح ندارم باز !

+هر چه که بود / حالا شده تو / نه قمارت نمیکنم . . .

هر چه که بود/حالا شده تو/نه، قمارت نمیکنم