آرشیو تگ ها: ناتمام

/؟/

بعد از مدتها،داشتم رو کاغذ با روان نویس مینوشتم!دلم تنگ شده بود؛ هنوزم دلم تنگه! س. اومد،گفت میشه بخونم و از زیر دستم کشید ، گفتم نه وقتی داشتم از دستش می قاپیدم از وسط دو نیم شد؛پاره شد! دیگه نتونستم بنویسم. بیچاره نوشته،بیچاره ناتمامی که هیچ موقع به پایان نزدیک نشد… .

قدم زدن چقدر خوبه… زیر برف …تنها … شال گردنت تا زیر پات برسه و زمینو جارو کنه… توی کوچه کسی نباشه،ماشینی نباشه صدایی نباشه،کسی نباشه که نفساش تو رو خفه کنه… توی کوچه راه میرم.سرده…سرد….سرد….مغزم منجمد شده…آرومم…آرامش یخی صادقانه ای!
وقتی مغزم منجمد شده اس،راحت ترم!آسون تر فکر میکنم،نزدیک تر ها زودتر رخنه میکنن…. حادثه های موازی که در من تلاقی میشوند…. یه حس خوب ترسناک و یه کلمه….یه کلمه مثل معجزه… شایدم خود معجزه…

دلم می خواست با یکی حرف بزنم،آن شدم پی ام دادم و دادن ولی بعد از سلام خوبی چه خبر همه لال شدم،شدن… تلفنم… بیخیال!

من زیاد حرف میزنم،زیادی میگم؟! مشکلی نیست،از فردا به لبام فلفل بمالین!
حوصله فرد مورد نظر در حال حاضر در دسترش نمیباشد،لطفا کمتر وی را مورد عنایت حرفها و نصیحت ها و گیر دادن های خود قرار بدهید

دیوانه،به آهنگ سازی می ماند که سازش کمی از کوک خارج شده است

شبح سرگردانی
خط های موازی ولی متقاطع
نگاه هایی چون خط ممتد
احساس گرم دوست داشتن،
دوست داشته شدن
در یک شب سرد زمستانی….

[دی ماه ۸۶-دیالوگ های ناتمام]

خسته از من بودن ها!از حادثه های موازی که در من تلاقی میشوند!خسته…تنها همین….

پ.ن: خوشحالم کردین،خیلی خوشحال … توی شعره همه چی داره فریاد میشه نیازی به توضیح من نیست ولی دیشب-برای اولین بار تو عمرم- خواستم که عادی باشم؛ از هر جهت…

let me …

بگذارید بی مرگ نفسی آسوده کشم!

(سکوت نیست،غریو گونه بخوانش)

(شاید شاملو بی دلیل نگفت “غریو را تصور کن….)

شگفتا که من چند بار زنده شدم/ بی گمان از برکت دم عیسی ام بوده است

[بخشی از غزل ۱۰۷ گذشته !]

مسیحا در درون توست،در درون خود من

دم هایم،دمهایت

همه معجزه ای از زنده کردن

همه از زنده بودن!

(زندگی گناه بزرگی است که همه به آن آلوده شده ایم،پس شادمان در آتش این گناه بسوز)

[از دیالوگ های ناتمام من![

تکرار و تکرار و تکرار ….

(از اول بخوانش)

آه ای یقین یافته بازت نمی نهم…

(شاملو نا امید نبود،بی امیدکم)

چون میرود هست،هست برای اینکه برود…

(به خود نگاه کن،واقعا نمیبینی که شبیه مرداب شده ای؟!)

بگذار بی اندیشه ی مرگت نفسی آسوده کشم!

(….)

IT WAS WRITTEN CAUSE SOMEONE CARES!

اگر حس های مبهم و گنگ من،در من ضرب نمیشدند تا مجبورم سازند بر زندگی تقسیم شوم،هیچ گاه دستانم واج ها را جمع نمی بست! بگذار تنهاییت را با “امیدیبه تفرق بکشانم! ن.ف-

تو که از من نمی هراسی؟ آه نه… من اعجوبه ای هستم…احساسی که دروغ نمی گوید و پیامی که به ناچار شنیده میشود…میدانم!
تو که از من نمی هراسی؟ از واژه هایی که به تسخیر دستم در آمده اند و صداهایی گوش به فرمان؟
مقابل هم ایستاده ایم.من تنها،تو تنها…مقابل هم؟چند تصویر میبینی؟چندتا؟ بینهایت؟ نه… نه … بی نهایت منهای دو تا ! دقیقا دوتا کمتر…دوتا زیاد تر شمردی زیبایم!آه میدانی؟می دانی دانایم؟! میدانی…
من نیز نمیدانم! چه زیبا…چه یخ و آتشین…
آه دانایم…اندوهگین نمیشوی که تو را با این نام می خوانم؟نمیشوی دیگر؟نه؟!
“احساس ها هیچ گاه دروغ نمیگویند”کاش احساس بودم..تو احساس منی دانایم..تو احساس منی..بی دروغ…بی نیرنگ…من این گونه می پندارم احساسم.
واگویه ها … بازی ها… احساس ها … تو به خوابم می آیی،احساسم. بشیر و نذیر منی ! زیبایی و هراس آلود.میدانی احساسم؟ گاه از تو میترسم چرا که تو هیچ گاه دروغ نگفتی.احساسم تو فردا را خواندی!همه را !سطر به سطر! واژ به واژ !آه کاش احساس باقی می ماندی دانایم! نه اینکه راست نگفته باشی…نه ….نه …تو دانایی…دانایی….و احساس من واگویه های پریشانی..آشفتگی…تو آرامی دانایم…آرام…من این گونه می انگارم…انگارها‌ ی من آرامش یخی صادقانه ای است..یخ…آرامش…دانایم!
دانایم؟!تو را چه میشود؟از زمین چه میروید؟چه؟! دانایم نمیدانی؟می خواهی خود در زمین فرو میروی؟ نه دانایم…از زمین آینه می روید؛این را احساسم می گوید…صبر کن…نرو…دانایم؟این گونه نخوانمت؟باشد،زیبایم صبر کن…از زمین آینه می روید…نگاه کن…دیده ام نگاه کن..میبینی…تصویر ها را شمردی؟تک به تک آن ها را؟ بی نهایت منهای دو تا نشد؟آه دیده ام..ما که تصویر نیستیم…نه…راست نمیگویی احساسم…حرفهایت بوی ابتذال میدهد…یعنی چه؟دانایم تو که تصویر نبودی! من نیز!
چه میگویی؟آری تو احساسم بودی ولی نیستی نه آنکه راست نگفته باشی،تو هراس آلودی! راست میگویی احساسهایم به ابتذال کشیده شده اند.باز که مقابل هم ایستاده ایم! میدانی زیبایم؟!آری،ما از زمین میروییم… دیدی؟بی نهایت منهای دو تا شد؟میدانی دانایم؟باید رفت. با من می آیی؟!دیدی؟تصویرها ماندند…”ما” رفتند.
آکنده از تو شده ام. من از من دیگر نمی هراسد!بر قامت من دگر نقش نمی بندد سهم …
-ن.ف-

پ.ن:کاش من دانا بودم! نوشته ها از آن من است افسوس که دانای کلی در کار نیست! دانایم..به پرسش من نخند،ولی تو کیستی دانایم؟!

پ.ن:
معشران گره از زلف یار باز کنید/شبی خوش است بدین وصله اش دراز کنید

حضور خلوت انس است و دوستان جمعند/و ان یکاد بخوانید و در فراز کنید

رباب و چنگ به بانگ بلند کنید/ که گوش هوش به پیغام اهل راز کنید

به جان دوست که غم پرده بر شما ندرد/گر اعتماد بر الطاف کارساز کنید

میان عاشق و معشوق فرق بسیار است/چو یار ناز نماید شما نیاز کنید

نخست موعظه ی پیر صحبت این حرف است/ که از مصاحب ناجنس احتراز کنید

هران کسی که دراین حلقه نیست زنده به عشق/بر او نمرده به فتوای من نماز کنید

وگر طلب کند انعامی از شما حافظ/حوالتش به لب یار دلنواز کنید

پ.ن: چگونه به تو اعتماد کنم،دوست من؟! تو که هیچ گاه به من تکیه نکردی،اعتمادی نکردی،مرا لایق ندانستی؟! بگذار آرام آرام در خود بمانم…

پ.ن:بغض نکن،گریه نکن،اگر چه غم کشیده ای /*/برای من فقط بگو خواب بدی که دیده ای –افشین مقدم-

پ.ن:دیشب عجیب بود،عجیب….انگار شب تمام نشد…زمان نمیگذشت…بی سابقه در تاریخ زمان…من از مرگ می هراسیدم!….