فصل دو- بخش چهار

گاهی، نمی‌توان گفت

که هر “نفس” چقدر دردناک می‌شود.

برچسب ها: , , , ,

let me …

بگذارید بی مرگ نفسی آسوده کشم!

(سکوت نیست،غریو گونه بخوانش)

(شاید شاملو بی دلیل نگفت “غریو را تصور کن….)

شگفتا که من چند بار زنده شدم/ بی گمان از برکت دم عیسی ام بوده است

[بخشی از غزل ۱۰۷ گذشته !]

مسیحا در درون توست،در درون خود من

دم هایم،دمهایت

همه معجزه ای از زنده کردن

همه از زنده بودن!

(زندگی گناه بزرگی است که همه به آن آلوده شده ایم،پس شادمان در آتش این گناه بسوز)

[از دیالوگ های ناتمام من![

تکرار و تکرار و تکرار ….

(از اول بخوانش)

آه ای یقین یافته بازت نمی نهم…

(شاملو نا امید نبود،بی امیدکم)

چون میرود هست،هست برای اینکه برود…

(به خود نگاه کن،واقعا نمیبینی که شبیه مرداب شده ای؟!)

بگذار بی اندیشه ی مرگت نفسی آسوده کشم!

(….)

برچسب ها: , , , , ,