آرشیو تگ ها: نوشتن

فـ ـا صـ ـلـ ـه

آیا فاصله ها را به راستی

توان جدایی افکندن بین یاران هست ؟

گر خواهی با آنی باشی که دوستش داری،

آیا در کنارش نیستی ؟

-ریچارد باخ

دارم گسسته میخونم و یه آن یاد جمله ی بالایی افتادم … شاید برا منی که سراسر زندگیش پر بوده از فاصله و دور شدنهای فیزیکی ، معنای خاص تری داشته باشه ، ملموس تره … به هر حال … فاصله ها هم گاهی کم میارن . . .

دل/خوش/ی/ من/ شاید

کاغذ سفید / مداد رنگی/ روان نویس سبز/ شعر / روشن/سوخته ها / واژه / نقاشی / خط های موازی / تقاطع / داستان / آبستن / ذهن / ننوشتن / دست خط / دفتر/ حرف / بیگانه / فردا / حلقه/ ادامه / بی انتها / مرگ / رهایی / رستن /

تمام / بازگشت / سلام / بُل بُل / خاطره / گریه / یادمان / خنده / دیدار / رویا / عکس ها / یادگار / گَس / جای خالی / پر نشدنی / جاودان / بهشت / آسمان / قاصدک / قیژک/ قصه/ بیدار/ نشد/ تلخ/ شراب/دلتنگی/می / ساقی / مهجور/ رنگ در رنگ/ اسلیمی / لهجه / پاسکال پاسکال /هفت / حافظ / فدا / عادت /

پیانو/ ساری گلین / خلسه / مستی / آرشه / ویلیون / چنگ / گرد / سفید / سیاه / مون لایت / موتزارت /بی خود شدن /شاید/ تریزن / شستی / هانون / تنها/ تاریک / صدا / صدا/ رها/ رها / رها/

کتاب / حرف / فریاد / ناگفته ها / نخوانده ها / خوانده ها / فرشته / کوچولو / شاهزاده / آدم ها / مجمسه / خیابان / شب / روشن/ عهد / عشق / نوشتن / همین / تمام

فضا / زمان / بُعد/ بَعد / گذشته / سفر / نور / فلسفه / تصویر / آینه /روبرو/ مجاز / حقیقی / رونوشت / حباب / فاصله / سایه / تاک / ساعت / تیک / فراموش / گذشت /

مبهم / آزاد / ناتمام / بسته ها / راز / نا پیدا / نا معلوم / مجهول / گویا نشدن / شلوغی / گم شدن / اتاقم/ بی ربط / فهمیدن / عصیان / رمزگشایی / زنده ها / مجنون/ باغچه/ بی / لیلی /

نشر چشمه / کرگدن / زرافه و نصفی / پشت بام نشینی / سبز / سیه / سپید / درخت / دود / لجن /

وگا / سها / خوشه ی پروین / میزان / سحابی / شب / مهر/ نازلی/ ماه / ونوس / اعتدال/ بهار/ پاییز/ زمین / زمستان / سینوس / ترکیب / شماردن / ناسا / مینفریم / هوش مصنوعی / الگورتیم / رفتن / یک / دو / سه / بی نهایت /

دیوار / تکیه / سردی / آرامش / یخ / صادقانه / نفس / پله / افتادن / پنهان / ویران / آیی / شاپرک /

نادیا / نیما / سینما / انسخده / فایفر / دام (Dum) / داخ / ایک بین میس یو / بد قولی / نقاشیهایش / بازی / جیغ / گیس کشی / پاکی / شادمانی / شیهه / اسب / آمستردام / قطار / ونگوگ / بلموز/ چمن / لالایی / رقص / اپل تارت / لینوکس / فیِستا / فارسی / دوچرخه / هشت / پاریس /

چای / آب / حلال / شکست / شیشه / نشکست / تغییر / سیب/ زنوز/ خرمالو / دعوا/ جیغ / مانوس /

آشفته / گیس/پریشان / چشم / سرمه / ناز / کرشمه / رقص / آواز / عشوه / ذات /

باران / رنگین کمان / قدم / انسانیت / زیبایی / باد / آسمان / ابر / پاکی / کودکی / روشنایی / امید / کهربا / نیرو /

شمعدانی / پنجره / خیال / خالی / خواب / رویا / یگانگی /

ساختن / جمله / تو / بی واژگی / تمام/

ادامه/ با / محمد / حسین/ نگار

دعوت/مریم/ مرسی /

نوشتن، همین و تمام

دلم نوشتن خواست! نه روی کاغذ! انگشتانم از آن ها بیزارند! امشب پنج کاغذ سفید را حرام کردند! دو تا از آن بی گناهان تکه تکه شدند، همچنین آن نقش های پیرنگ. احساس خاصی به این پاره شدن ها ندارم، به اینکه توانستم مثل یک قاتل حرفه ای آن ها را به مرگ محکوم کنم، احساسی ندارم. دلم خواست که سراغ کتاب بروم ولی واژه ها ساده مرا پس زدند، میدانم تا مدت ها از کتاب بیزار خواهم بود، از همه شان،حتا آن هایی که آخر دفترچه ام نوشته ام تا سر فرصت آن ها بخوانم! واژه ها بی تفاوت اند، مثل من!

بهتر است از صدا ها هم من ساده بگذرم، انگشتانم از حال رفته اند، یخ زده اند، آن ها محکومند شکنجه شوند، انگشتانم را میگویم، دلیلش را میدانم، میدانم و ای کاش نمیدانستم! گاهی نداستن خوب است، درد نداستن کمتر از درد دانستن است! صدا ها در مغزم می چرند، نمیدانم علف های احساس روییده در مغزم چه مزه ای دارند، امیدوارم صدا ها از خوردن آن ها مسموم نشوند!

یاد داستانی افتادم؛ داستان پسری که هر شب سرش را با این امید به بالش می گذاشت که دیگر چشم هایش را نگشاید، ولی هر صبح میگشود تا اینکه یک شب با امید درینه اش به خواب رفت و هرگز بیدار نشد! هر بار این داستان را میشنیدم تنم به لرزه می افتاد، گاهی لبم را می گزیدم تا صدای هق هقی شنیده نشود، حالا میفهمم که چرا هر صبح که چشمم را گشودم با امید آن را شب میکنم: “با امید صبح ِفردایی دگر نخواهد بود”. (این داستان را محمد برایم بارها گفته است!دوستش دارم)

منتظرم، منتظرم تا دوباره لب های پدرم بجنبند و حرف از بی برگشت شدن سفرم به میان بیاید، من خونسردانه بگویم ” دوشنبه از مدرسه مدارکم را میگیرم” کاش به میان بیاد و من از این میان حذف شوم! در نوع خودش در “اینجا” بودن، در نقش ” نازنین” بودن آزاردهنده است خوشبختانه نمیدانم که آیا با نازنین بودن آزاردهند است یا بی نازنین !؟

مغز من تاریک شده است، سرد و نمور، به احتمال زیاد اگر در روزنامه آگهی استخدامی با عنوان ” تارک دنیا مورد نیاز است” ببینم، بی درنگ مراجعه خواهم کرد. به فکر کردن نیاز دارم، به سکوت خالصانه با صداهای داخل مغزم.

دست هایم را ها میکنم بلکه گرمتر شوند، صبح ِ فردایی اگر باشد، قهوه ی یخ زده ی تلخی خواهم نوشید، پشت این میز خواهم نشست و با خود زمزمه خواهم کرد آیا این ها همه برای این بود که بگویم دلم نوشتن خواست؟

/؟/

بعد از مدتها،داشتم رو کاغذ با روان نویس مینوشتم!دلم تنگ شده بود؛ هنوزم دلم تنگه! س. اومد،گفت میشه بخونم و از زیر دستم کشید ، گفتم نه وقتی داشتم از دستش می قاپیدم از وسط دو نیم شد؛پاره شد! دیگه نتونستم بنویسم. بیچاره نوشته،بیچاره ناتمامی که هیچ موقع به پایان نزدیک نشد… .

قدم زدن چقدر خوبه… زیر برف …تنها … شال گردنت تا زیر پات برسه و زمینو جارو کنه… توی کوچه کسی نباشه،ماشینی نباشه صدایی نباشه،کسی نباشه که نفساش تو رو خفه کنه… توی کوچه راه میرم.سرده…سرد….سرد….مغزم منجمد شده…آرومم…آرامش یخی صادقانه ای!
وقتی مغزم منجمد شده اس،راحت ترم!آسون تر فکر میکنم،نزدیک تر ها زودتر رخنه میکنن…. حادثه های موازی که در من تلاقی میشوند…. یه حس خوب ترسناک و یه کلمه….یه کلمه مثل معجزه… شایدم خود معجزه…

دلم می خواست با یکی حرف بزنم،آن شدم پی ام دادم و دادن ولی بعد از سلام خوبی چه خبر همه لال شدم،شدن… تلفنم… بیخیال!

من زیاد حرف میزنم،زیادی میگم؟! مشکلی نیست،از فردا به لبام فلفل بمالین!
حوصله فرد مورد نظر در حال حاضر در دسترش نمیباشد،لطفا کمتر وی را مورد عنایت حرفها و نصیحت ها و گیر دادن های خود قرار بدهید