آرشیو تگ ها: واژه

نگاهم پر

باز نگاهم پــر . . .

چه دردناک است

ایستادن میان آن همه ستاره و شهاب و سنگ و جرم

شنیدن صدای بال های پرنده های دوست داشتنی

و دیدن دور شدن تک به تک آن ها

رویش حجمی از سکوت و تنهایی

فاصله ای که از بینهایت نزدیک به بـ ـی نـ ـهـ ـایـ ـت دور میل میکند

.

.

.

روزی نگاه و واژه هایم

سیاه چاله ای میشود و من در انحنایش محو میشوم

در انحنایی که تار و پودش از توست

.

.

.

جواب دادی و گفتی که من خوشم بی تو . . .

حسی مثل یک کاغذ مچاله شده دارم

کاغذی که روزی رویش نقاشی کشیده شد،

آسمان و ماه و ستاره و گل و درخت و چندین دوست

سپس روی آن همه رنگ ، واژه هایی نقش بست

شعر هایی و داستان هایی

چندی ماند

چندی خوانده شد

و آخر

مچاله شد

.

.

گرفت ها

حادثه ها

از خیال ها

از من ها و تو

جدا است

پ.ن: ماه گرفتگی، خورشید گرفتگی و در آخر دل گرفتگی

پ.ن: دلم میخواست هرازان واژه را همینجا اعدام میکردم، دلم هنوز هم میخواهد

پ.ن: این بلور های ناهم آهنگ فاصله ها را درخشندگی کدامین ستاره آب خواهد کرد؟

p.s

Some days I want love and some days I don’t

sometimes I can feel it then suddenly it’s gone,

Some days I can tell you the truth and some days I just don’t,

only a change of mood, dream comes out

Someone does something too quick or too soon, a move not made, one made too late,

Armies of words can not hope to contain

that it comes and it goes

and I can’t seem to hold

And there’s nothing I own and

it breaks me when it goes . . .

Dido- Safe trip Home-